ش سرم وصل کردن..هیچ کس حق ورود به اتاق رو نداشت..
همراه ویدا رفتیم تو محوطه..ویدا اروم اشک می ریخت..بغلش کردم وگفتم:اروم باش عزیزم..
ویدا با هق هق گفت :نمی تونم فرشته..چرا اینجوری شد؟چرا حالا که به عشقمون اعتراف کردیم این اتفاقا افتاد؟..
چیزی نگفتم وپشتشو نوازش کردم..
ویدا :هیچ وقت نگاه اخرشو فراموش نمی کنم فرشته..وقتی از در باغ رفت بیرون قلبم بیشتر بی قراری می کرد..
اشکامو پاک کردم وگفتم:فقط براش دعا کن ویدا..من مطمئنم اون خوب میشه..
——-